طاهاطاها، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

طاهاجان,خورشید آسمون زندگی ما

بیش از یکی

حدود ی هفته پیش با خودم گفتم بذار وقتی می خوام بهت قطره ویتامین آد بدم ی ابتکار به خرج بدم تا تو با علاقه بیشتری قطره رو بخوری لذا خرگوشی رو آوردم و گفتم یکی برا تو یکی برا خرگوشی و یکی برا مامان. و نشون دادم که من و خرگوشی هم داریم قطره می خوریم. تو اولش خوب با دقت منو نگاه کردی بعدش زدی زیر گریه. من نفهمیدم چرا ولی ظاهرا خوشت نیومد که کسی با تو در قطره خوردن شریک بشه. امروز هم(21 دی) گفتم بذار دو تا از عروسکات رو همزمان برات بیارم تا ببینم کدومشون رو بیشتر دوست داری؟ خرگوشی و آقا گرگه. شروع کردم با صداهای متفاوتی از طرف خرگوشی و آقا گرگه باهات حرف زدم. هر کدوم از عروسکا دوست داشتن که تو با اونا دوست بشی و باهاشون بازی کنی. اولش خرگوشیو...
22 دی 1390

تازگی.........

چند روزه یاد گرفتی دستتو تا اونجایی که میتونی میاری بالا جلوی صورتت و بعد با تعجب بهش نگاه می کنی. دو تا دستاتو به هم گیری و با هم میذاری توی دهنت و آب دهنتو سرازیر می کنی. با صدا تف می کنی و خودت حالشو میبری. هرچیزی رو که میارم جلوی دستت می گیری و میخوای بذاری توی دهنت امروز(21 دی) که ازت سئوال کردم مامان خرگوشیت کو؟ دقیقا به محلی که همیشه خرگوشی رو میذارم نگاه کردی، به کنار تلویزیون.قربون پسر باهوشم برم من تازگیها وقتی شیر میخوری یا توی هر فرصتی که پیدا می کنی انگشتای پاهاتو به هم می مالی و کیف می کنی. بعضی وقتا پاهاتو میارم بالا تا با دستت بگیریشون و تو هم برای لحظاتی پاتو با دستت می گیری. مدتیه یادگرفتی مثل آدم بزرگا دستاتو می...
22 دی 1390

بابای مبتکر

سلام اقا طاهای مهربون و خنده روی مامان. یادته دیشب چقدر دلم گرفته بود؟ دیشب بعد از اینکه کامپیوترو خاموش کردم و رفتم به اتاق خواب دیدم باباتم نشسته و داره با لپ تاپ مطالعه می کنه. قرار بود بابات خودش بیرون شام بخوره چون کارش طول می کشید. ساعت حدود 12 و ربع شب اومده بود خونه منم فکر کردم شام خورده. اما من خیلی گرسنه بودم ولی چون با کلی دردسر خوابیده بودی میترسیدم برم غذا گرم کنم چون میترسیدم بیدار بشی و توی دلم هم غصه می خوردم و با خودم می گفتم خوش به حال بابایی لااقل تونسته بیرون شام بخوره. ساعت حدود 1 شب بود. از بابایی سئوال کردم شام خوردی، با قیافه معصومانه ای  گفت نه! فرصت نشد. منم با حالت زار گفتم منم نخوردم. آخ جون همدرد شده بودیم...
22 دی 1390

20دی

سلام آقا طاهای گلم عزیز دلم آدما عجب موجودات غریبی هستن. وقتی باید شاد باشن غمگینن و وقتی باید غمگین باشن سرخوش! کمتر زمانی رو یادم میاد که تولدم بوده باشه و من شاد باشم. امروزم مثل سالهای گذشته ی جورایی در تنهایی من سپری شد. البته تو در کنارم بودی و این تنها تفاوت بزرگ با سالهای پیشتر بود. شاید اگه واکسن نزده بودی و اینقدر بی قرار نبودی امروز در کنار هم بیشتر بهمون خوش می گذشت. ولی ظاهرا این ی رسم و عادت شده برای من، این سالها هر وقت روز تولدم میرسه ترسی عجیب منو فرا می گیره: ی سال دیگه هم گذشت . ساعت شنی عمر من داره به آخرای خودش نزدیک و نزدیک تر میشه ولی یعنی کی فراغ ما اتفاق می افته؟ یعنی من هستم تا بالیدن تو رو ببینم؟ یعنی هستم تا دا...
21 دی 1390

در انتظار ایلیا

آقا طاهای مامان، این روزا قراره آقا ایلیا پسر مامان فسقلی به دنیا بیاد. براش دعا کن. برای ایلیا و مامانش و همه نی نی ها و ماماناشون. آقا ایلیا و مامان فسقلی خواستم بدونین که خیلی به فکرتونیم و دوستتون داریم و براتون دعا می کنیم. ایشااله به زودی خبر تولد آقا ایلیا رو توی پستم بذارم و عکسش رو هم به آقا طاها نشون بدم. هر چند میدونم مامان ایلیا دیگه از این به بعد سرش خیلی شلوغ میشه و ممکنه نتونه به وبلاگا سر بزنه. موفق باشی مامان ایلیا!   ...
19 دی 1390

واکسن 4 ماهگی

آقا طاهای مامان فردا قراره ببریم واکسن 4 ماهگیت رو بزنیم. خیلی نگرانتم. نکنه تو هم مثل آقا ابوالفضل دونه بریزی! الهی بمیرم برات که قراره دوباره درد بکشی. هر چند که تو پسر خیلی شجاع و قوی مامان هستی و مامان همیشه به تو افتخار میکنه. دوستت دارم لپیک مامان! ...
19 دی 1390

آخی یک سال گذشت

آقا طاهای مامان سلام. جیگر مامان. قلب مامان عزیز دل مامان. دیشب داشتم به بابات می گفتم که یادش به خیر پارسال همین موقع و همین روز بود که رفتم برای اولین بار آزمایش دادم. آره عزیزم چه زود یک سال گذشت و چه زود عمر ما داره میگذره. تو داری مثل ی غنچه شکوفا میشی و من مثل ی برگ زرد! خیلی از اینکه تو هستی خوشحالم ولی همش فکر روزی رو می کنم که من نیستم و تو این مطالبو میخونی. یعنی اون موقع درباره من چی فکر می کنی؟ بگذریم........... فردا یعنی بیستم دی سالروز تولد مامانه. چقدر دوست داشتم بابات رومانتیک وار بیاد و توی وبلاگ تو برام مطلب بنویسه. دوست داشتم برای ی بار هم که شده خودش سری به وبلاگت بزنه و .... آخه اینقدر سرش شلوغه که مثل اوایل وقت نمی کن...
19 دی 1390

اولین یلدا با پسرم

آقا طاهای من سلام. میخواستم برات از اولین شب یلدای زندگیت بگم. راستش رو بخوای من هیچوقت تا این سنی که داشتم جشن شب یلدا شرکت نکردم و نمیدونستم که چه کارا میشه انجام داد؟ چون هیچوقت توی خونه پدریم چنین جشنی نگرفته بودیم. امسال هم مثل همیشه وقتی پیامهای تبریک شب یلدا رو می گرفتم تعجب می کردم که مگه چه اتفاقی افتاده که باید تبریک گفت و خوشحال بود؟ امسال شب یلدا، من و تو تنها و در کنار هم توی خونه خاله نگار اینا بودیم در حالیکه من داشتم فیلم «یلدا» رو از تلویزیون نگاه می کردم و اشک می ریختم و تو هم ناآرام و بیقرار بودی، آخه مثل اکثر روزا و شبا باز هم بابات پیش ما نبود و برای کار به یاسوج رفته بود. تو به من نگاه می کردی و بی قراری...
15 دی 1390